تبليغاتX
راوی...الف.لام.میم...
راوی...الف.لام.میم...
بنویس، بنویس، آنقدر بنویس تا انگشتانت بشکند...

فراخوان جشنواره داستان بانه
ارسال در تاريخ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 توسط قاسم
فراخوان دهمین جشنواره سراسری داستان بانه

کردستان-بانه-تیرماه 91

داستان تجربه دیگری از زندگیست که تجربه نکرده ایم

اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی کردستان و موسسه ادبی،فرهنگی بانه «به روژه»دهمین جشنواره داستان بانه را با محورهای زیر برگزار می نماید.


1.داستان کوتاه:

در بخش فارسی در بخش کردی

2.بخش مقاله:


3.بخش ویژه داستان کودک و نوجوان:

4.بخش جنبی:


شرایط شرکت در جشنواره:

- تکمیل فرم شرکت در جشنواره.

- هر نویسنده می تواند در هر بخش حداکثر 3 اثر به دبیرخانه ارسال نماید.

- نحوه ارسال آثار

1.از طريق پست الكترونيكي:

banefestival10@yahoo.com

banedastan@gmail.com

2. به آدرس پستي :

کردستان-بانه-مجتمع فرهنگی هنری ارشاد اسلامی-دبیرخانه جشنواره سراسری داستان بانه " ارسال نمایند.

-در صورت ارسال آثار با پست، ارائه3 نسخه از هر اثر به صورت تایپ شده بر روی یک صفحه کاغذ A4 وهمراه آن CDفایل مذکور با نرم افزار word و فونت B Mitra سايز 12الزامی است .

-داستانها بخش کردی با فونت unikurd تایپ شود.

- در حد امكان داستانهای کردی همراه با ترجمه ی فارسی باشد.

-حداکثر زمان برای خوانش هر اثر 20 دقیقه می باشد.

-آثار چاپ شده در كتاب پذيرفته نمي شوند.

-در خصوص بند 2 بخش مقالات در صورت درخواست نویسندگان ،آثار برگزیده جشنواره های قبلی برای آنها ارسال می شود.

-چکیده مقاله در یک صفحه و اصل اثر حداکثر در 10 صفحه همراه با ذکر منابع و ماخذ باشد.

- داستانهای راه یافته به بخش پایانی جشنواره نقد و داوری می شوند.

-به آثار برتر لوح یادبود،جایزه و تندیس جشنواره اهداء خواهد شد.



توجه:

در صورت عدم رعایت موارد فوق الذکر آثار به بخش پایانی جشنواره راه داده نخواهند شد.

در پایگاه اینتر نتی جشنواره آثار رسیده اعلام وصول خواهد شد.

گاهشمار جشنواره:

-آخرین مهلت ارسال آثار 31 فروردین 91

زمان برگزاری:16تا14 تیر ماه 91

تلفن و دور نگار 44030-08754244050


براي اطلاعات بيشتر به آدرسهاي زير مراجعه فرماييد:

www.banefestival.blogfa.com

www. banedastan.blogfa.com



دبیرخانه جشنواره داستان بانه

سیمین دانشور هم رفت
ارسال در تاريخ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 توسط قاسم

سیمین دانشور هم رفت

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

سیمین دانشور


دکتر سیمین دانشور

ملیت

ایرانی

زادروز

۸ اردیبهشت ۱۳۰۰
۲۹ آوریل ۱۹۲۱(۱۹۲۱-04-۲۹) ‏ شیراز

پدر و مادر

قمرالسلطنه حکمت
محمدعلی دانشور

مرگ

۱۸ اسفند ۱۳۹۰
تهران

پیشه

نویسنده و مترجم

همسر

جلال آل‌احمد ۱۳۴۸-۱۳۲۹

سیمین دانشور :زادهٔ ۸ اردیبهشت سال ۱۳۰۰ خورشیدی در شیراز[۱] - ۱۸ اسفند سال ۱۳۹۰ خورشیدی در تهران نویسنده و مترجم ایرانی بود. وی نخستین زن ایرانی بود که به صورتی حرفه‌ای در زبان فارسی داستان نوشت.[۲][۳] مهم‌ترین اثر او رمان سووشون است که نثری ساده دارد و به ۱۷ زبان ترجمه شده است[۴] و از جمله پرفروش‌ترین آثار ادبیات داستانی در ایران محسوب می‌شود.[۵] دانشور همچنین عضو و نخستین رئیس کانون نویسندگان ایران بود.[۶]

زندگی

دانشور در سال ۱۳۰۰ شمسی در شیراز متولد شد. او فرزند محمدعلی دانشور (پزشک) و قمرالسلطنه حکمت (مدیر هنرستان دخترانه و نقاش) بود. تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را مدرسهٔ انگلیسی مهرآیین انجام داد و در امتحان نهایی دیپلم شاگرد اول کل کشور شد. سپس برای ادامهٔ تحصیل در رشتهٔ ادبیات فارسی به دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران رفت.

دانشور، پس از مرگ پدرش در ۱۳۲۰ شمسی، شروع به مقاله‌نویسی برای رادیو تهران و روزنامهٔ ایران کرد، با نام مستعار شیرازی بی‌نام.

در ۱۳۲۷ مجموعهٔ داستان کوتاه آتش خاموش را منتشر کرد[۷] که اولین مجموعهٔ داستانی است که به قلم زنی ایرانی چاپ شده‌است. مشوق دانشور در داستان‌نویسی فاطمه سیاح، استاد راهنمای وی، و صادق هدایت بودند. در همین سال با جلال آل‌احمد، که بعداً همسر وی شد، آشنا شد.

در ۱۳۲۸ با مدرک دکتری ادبیات فارسی از دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شد. عنوان رسالهٔ وی «علم‌الجمال و جمال در ادبیات فارسی تا قرن هفتم» بود (با راهنمایی سیاح و بدیع‌الزمان فروزانفر).

دکتر سیمین دانشور به سال ۱۳۲۷ زمانی که در اتوبوس نشسته بود تا راهی شیرازشود با جلال آل‌احمد نویسنده و روشنفکر ایرانی آشنا شد[۸] در سال ۱۳۲۹ با آل‌احمد ازدواج کرد.[۹] دانشور در ۱۳۳۱ با دریافت بورس تحصیلی به دانشگاه استنفورد رفت و در آنجا دو سال در رشتهٔ زیبایی‌شناسی تحصیل کرد. وی در این دانشگاه نزد والاس استنگر داستان‌نویسی و نزد فیل پریک نمایش‌نامه‌نویسی آموخت.[۱۰] در این مدت دو داستان کوتاه که دانشور که به زبان انگلیسی نوشته بود در ایالات متحده چاپ شد.

پس از برگشتن به ایران، دکتر دانشور در هنرستان هنرهای زیبا به تدریس پرداخت تا این که در سال ۱۳۳۸ استاد دانشگاه تهران در رشتهٔ باستان‌شناسی و تاریخ هنر شد. اندکی پیش از مرگ آل‌احمد در ۱۳۴۸، رمان سَووشون را منتشر کرد، که از جملهٔ پرفروش‌ترین رمان‌های معاصر است. در ۱۳۵۸ از دانشگاه تهران بازنشسته شد. از سیمین دانشور همواره بعنوان یک جریان پیشرو و خالق آثار کم نظیر در ادبیات داستانی ایران نامبرده می‌شود. سیمین دانشور در هجدهم اسفندماه سال ۱۳۹۰ در خانه‌اش در تهران درگذشت.[۱۱]

کتاب‌ها

مجموعه داستان

رمان‌ها

ترجمه‌ها

آثار غیرداستانی

  • غروب جلال، انتشارات رواق، ۱۳۶۰
  • شاهکارهای فرش ایران
  • راهنمای صنایع ایران
  • ذن بودیسم
  • مبانی استتیک

وضعیت آخرین رمان او

نوشتار اصلی: کوه سرگردان

مجله ادبی ـ هنری نافه در شماره آبان ۱۳۸۹ خود در گزارشی که علیرضا غلامی با عنوان «در جستجوی کوه سرگردان» نوشته بود برای نخستین بار خبر داد که رمان کوه سرگردان سیمین دانشور مفقود شده‌است.[۱۲]

در این گزارش گفته شد که سیمین دانشور نگارش این رمان را قبل از تیر ۱۳۸۶ یعنی قبل از بیماری تمام کرده‌است. اما بعد از بهبودی نسبی دانشور در پائیز همان سال، ناشر پی می‌برد که رمان کوه سرگردان ناپدید شده‌است. انتشارات خوارزمی دو سال تلاش کرده بود خبر مفقود شدن این رمان در رسانه‌ها درز نکند.

مجله ادبی ـ هنری نافه در گزارش خود گفته‌است این رمان می‌توانست قبل از مرگ علیرضا حیدری، مدیر انتشارات خوارزمی منتشر شود. اما موضوع رمان و حساسیت وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی نسبت به آن و همچنین محافظه‌کاری مدیران انتشارات خوارزمی از علل تأخیر در انتشار آن بوده‌است.

بیماری

۳۰ تیر ۱۳۸۶ خورشیدی دانشور به علت مشکلات حاد تنفسی در بیمارستان پارس بستری شد، نیز شایع شد که وی درگذشته‌است اما این خبر تکذیب شد[۱۳]، او در ۲۲ مرداد ۱۳۸۶ با تشخیص تیم پزشکی از بیمارستان پارس مرخص شد.[۱۴]

مرگ

سیمین دانشور پس از یک دوره بیماری آنفلوآنزا[۱۵]، عصر روز ۱۸ اسفند ۱۳۹۰ مصادف با ۸ مارس ۲۰۱۲ درسن ۹۰ سالگی در منزلش در شهر تهران درگذشت.[۱۶]

خانه سیمین دانشور و جلال آل‌احمد در «کوچه سماوات، بن‌بست ارض»، در شمال شهر تهران واقع شده‌است.[۱۷]

پانویس

  1. خبرگزاری میراث فرهنگی
  2. روزنامه شرق
  3. روزنامه اعتماد
  4. روزنامه شرق
  5. روزنامه شرق
  6. وب‌گاه آفتاب به نقل از روزنامه شرق
  7. خبرگزاری میراث فرهنگی
  8. خبرگزاری میراث فرهنگی
  9. خبرگزاری ایسنا
  10. روزنامه شرق
  11. http://www.bbc.co.uk/persian/arts/2012/03/120308_l41_simin_daneshvar_obituary.shtml
  12. در جستجوی کوه سرگردان، علیرضا غلامی، مجله نافه، آبان ۱۳۸۹
  13. خبرگزاری فارس
  14. خبرگزاری مهر
  15. عصرایران
  16. پارسینه
  17. آلبوم عکس: خانه خالی سیمین دانشور، بی‌بی‌سی فارسی

 



شش حکایت کوتاه از گیتی سروش - شمیم بهار
ارسال در تاريخ یکشنبه سی ام بهمن 1390 توسط قاسم

مسافرخانه‌ی پاییز
این را میدانم (اول نمیدانستم اما‌ آخر ، بعد از دو روزی کلنجار ، فهمیدم )که چه کار سختی‌ست فارسی نوشتن ؛ با اینکه خیلی از حرفها را فقط به فارسی میتوانم بنویسم چیزهایی هم هست ، در سرم و دور و برم ، که فارسی نیست ، که شاید فارسی هست اما از فارسی‌ی دخترانه‌ی من میرمد ، که خدای من بیشک گناه زبان نیست اما از بیشتر فارسیها میرمد …
مثل فارسی روی جعبه‌های کلوچه که ملک خانم با پست زمینی برایم فرستاده بود ؛ کلوچه‌های سنگ شده را بیرون ریختم اما یکی از جعبه‌ها نگه داشتم (با مراجعه با این قنادی جنس مطلوب و مورد نظر را خریداری فرموده و از تقدیم و هدیه‌ی آن خرسند و مسرور خاهید شد) . پشت جعبه ، گوشه‌ی چپ و با خط ریز و بد ، امضای چاپخانه است .(چاپ سروش)

یا مثل خود آموز فارسی‌ی چاپ کیمبریج در کتابخانه‌ی عمومی‌ی اینجا: فارسیش حالا یادم نیست اما اینقدر بود که پسش دادم ، آنن ، و مآمدم که خانم کتابدار صدایم کرد و برایم یک فرهنگ فارسی‌ی بهمن هزار و سیصدویازده پیدا کرده بود ؛ به خاطر بهمنش گفتم آره و گفتم میترسیدم فارسی‌ی خوب یادم رفته باشد ؛ خانم کتابدار گفت البته عزیز ، سر حرفش باز شد و آخر کتاب را به اسم خودش برایم گرفت. در اتوبوس بازش کردم و آمد (زهمن) که خاندم و فکر کردم کاش کسی این را به برادرم گفته بود ؛ از نو باز کردم و اول آمد)ققنس) که میدانستم و بعد آمد(دیمه) به معنایی که نمیدانستم ، (باران پیوست(…

یاد جاده‌ی کناره میافتادم که نرسیده به تهران فرستادندم از عزاداری دور باشم؛ یاد روزی میافتم که ملک خانم ماشین را برده بود و من پسرعموی کوچکم را مجبور کردم با یکی ازین اتوبوسچه ها ببردم تا رودسر کلوچه بخریم ؛ راه ، با اینکه سر تاسر شده بود متل و ویلا و سرا و کلبه و آباد شده بود و شلوغ شده بود، هنوز باران بچگیم را داشت ، و باورم نمیشد اما هنوز هوس داشتم دو طرف دامنم را در مشتهایم بگیرم و زیر باران نرم دریایی روی سبزه‌های خیس سر بخورم ؛ یادم هست در اتوبوسچه‌یی که از رودسر برگرداندمان پشت صندلی‌ی جلویی پسر بچه‌یی با خودکار اسمش را درشت نوشته بود ، (م س و ) …

یاد برادرم میافتم که همیشه فقط با امضای (سروش) مینوشت ، حتا بیشتر از نویسنده‌ی روی جعبه‌ها‌ی کلوچه بی‌اعتنا به فارسیش و دیوانه‌وار .
فکر میکنم شاید ما هنوز هیچکدام کلمه‌هایمان را پیدا نکرده‌ییم : کلمه‌ی برادرم (زهمن”(است و نه (ققنس) که نمیدانست ؛ کلمه‌ی من (دیمه) است ، میدانم ؛ و نویسنده‌ی روی جعبه‌های کلوچه هیچ کلمه‌یی ندارد ، یا شاید خرسند شدن همان مسرور شدن نیست …نمیدانم.

ازین میترسم که اگر نخاهم حکایتم را کنار بگذارم ، و نمیخاهم ، ناچار آخر فقط همان چیزهایی را خاهم نوشت که میشود ، که با فارسی‌ی من میشود ، که من میتوانم بنویسم ؛ مثل حکایتنویسهای حرفه‌یی و این حیله‌ی همیشگی‌ی حکایتنویسهاست ، خالق واقعیتهای غیر واقعی : با اینکه پشت هم حکایتهای بظاهر تازه مینویسند فقط اسمها را عوض میکنند و جای قهرمانها را با هم عوض میکنند و صحنه‌ها را عوض میکنند و از نو همان را که گرفتارش هستند ـ نفس ، نفس غالب ـ مینویسند : و منتقدها ، کاشف واقعیتهای غیر واقعی ، صحنه‌ها برمیگردانند و قهرمانها را برمیگردانند و اسمها را برمیگردانند تا بظاهر به نفس حکایتنویس و به اصالت و به واقعیت برسند اما هرگز از محدوده‌ی نفس خود فراتر نمیآیند …
خب (تهران که بودم کم کم “خب” را از “خوب” جدا میکردند ؛ و چه کار خوبی‌ست این کار !) چرا نباید هر کس حکایت خودش را بنویسد ؟ حکایتنویسی . که یک کار خصوصی‌ست . شاعری نیست ؛ و اینکه این روزها حکایتنویسها هم ادعای هنرمند بودن دارند ، مثل روزگاری که ادعای اصلاح جامعه داشتند ، یا روزگاری که ادعای مبارزه داشتند (از آنجا که مسیر بهرحال دایره است ، درست نمیدانم ، شاید از نو رسیده‌ییم به … هر چیزی که رسیده‌ییم) خیلی مضحک است . یا چرا نباید یک حکایتنویس اول از خودش حرف بزند ، که من فلانکسم ، پیشترها این حکایتها را نوشته‌ام یا هیچ حکایتی ننوشته‌ام ، و حالا میخاهم حکایتی برای شما جعل کنم یا حکایتی آشنا را از نو تعریف کنم ؟ شاید تنها از راه نمایش ارستویی یا تاریخ بشود حکایتنویسی را کشف کرد ؛ تا این کشف ، حکایتنویسی مال همه است .
و این حکایت تعطیل اول سال من درین مسافرخانه‌ی کنار دریاست ؛ اینکه تمام این سه روز دریا در مه بوده است ، که مه از بازی موجها لغزان آمده است روی سنگریزه‌های ساحل ، تا پایین صخره‌های سفید گچی دو سال و نیم پیش ، وقتی عاشق بودم ، و اینجا ، در تابستان ، عاشق بودن سخت نبود ، زیر این صخره‌های بلند قدم زده‌ییم و آدمهای یک انگشتی‌ی بالای صخره‌ها را تماشا کرده‌ییم و روی این سنگها کنار هم دراز کشیده‌ییم و درین دریا شنا کرده‌ییم)؛ اینکه مه از بلندی‌ی صخره‌ها آرام بالا خزیده است ؛ که من این بالا ، دور از دریا، در اتاقم نشسته‌ام (گرفتن اتاقی که پنجره‌اش رو به دریا باز شود ، این وقت سال و درین مسافرخانه ، زیاد مشکل نیست ) و از پنجره‌ام جاده‌ی ساکت جلوی مسافرخانه ، چمن گسترده‌ی بالای صخره‌ها را در طرف دیگر جاده و مه از نفس افتاده را تماشا میکنم ؛ اینکه مه از لابلای سم خاردار لبه‌ی صخره‌ها میگذرد و روی چمن ، تکه تکه سفید شده از برفی که از صبح میبارد ، در باد و در برف میپراکند … خب ، روی تختخابم جلوی بخاری‌ی برقی نشسته‌ام ، تعطیلم را میگذرانم ، مجذوب پنجره‌ام و در خودم میپرسم چرا دیگر هیچکس حکایت توصیفی نمینویسد ؟ چرا دیگر هیچ چیز را نمیشود ، دور از فارسی‌ی غریبمانده‌ی من و دور از همه‌ی فارسیهای ترجمه ، یا فارسی‌ی فارسی وصف کرد ؟ … و میخاهم حکایتم را درین مسافرخانه بنویسم .
اینجا ، البته ، “مسافرخانه” نیست ؛ اینرا میدان که به فارسی‌ی تهرانی حالا به چطور جایی میگوییم “مسافرخانه” ؛ حتا اگر نویسنده‌ی روی جعبه‌های کلوچه هم بود مینوشت “هتل” یا “متل” . اینجا بهرحال ، حتا بی‌هیچ شباهتی ، مرا یاد یک مسافرخانه‌ی خیابان سپه میاندازد ، مسافرخانه‌یی که ندیدم . با اینکه در تهران کارهای غریب زیاد کردم آخر نشد که به کسی بگویم بریم مسافرخونه‌ی پاییز ، تنها هم که نمیشد …
 از طرف دیگر فکر نمیکنم راحت بشود نوشت ” هتل ” و رد شد . بیشترها میشد ؛ این بار که رفتم تهران نمیشد ؛ دیگر نمیشد نوشت “مرده باد بورژواها ؛” گاهی حتا نمیشد گفت “مرسی” . باید فرانسه‌اش را هم دنبالش مینوشتند ، یا ستاره میگذاشتند و فرانسه‌اش را پایین صفحه مینوشتند ، یا اصلن به فرانسه مینوشتند، یا به فارسی ترجمه میکردند ، و از آنجا که هر کس چیزی ترجمه میکرد باز باید ستاره میگذاشتند ، و غیره . راحتی‌ی فرنگی بازی و تجدد بازی و مخالف بازی و مبارزه بازی ، مثل هر چیز دیگر تهران که ناگهانی بود ، ناگهان ناپدید ، حتا نابود شده بود ؛ مثل راحتی‌ی نوشتن ، مثل نقطه گذاری : هر کس کاری میکرد و هیچکس درست نمیدانست چکار میکرد ؛ هیچکس راحت نبود ؛ و چه شهر مشکلی شده بود تهران.
تهران : اول نمیخاستم بمانم ، بعد تصمیم گرفتم بمانم ، فکر کردم خدای من باید بمانم ، و نتوانستم . خیلی سخت بود . حتا وقتی کسی از نو عاشقم شد ، و دروغ نبود ، نمیتوانست حرفش را بزند ؛ میدانستم باید کمکش میکردم اما نمیتوانستم ، نمیتوانستم کمکش کنم حرفش را بزند چرا که با عشق باز کم داشتیم ، چرا که در تهران میشد خوش گشت اما نمیشد عاشق شد ، نمیشد عاشق بود ، نمیشد عاشق ماند . در تهران تنها میشد غم تهران را داشت ، و پس نشست ، چرا که هیچ چیز کامل نمیماند ، همه چیز میشکست ، یا شاید کمتر میشکست و بیشتر دور میشد که سختتر بود ، عوض میشد ، حتا عوض شده‌ها از نو عوض میشد ، و خدای من هیچکس حتا تعجب نمیکرد ؛ شب که بود ، هر بیست و چهار ساعت که شب بود ، به هم میرسیدند و میگفتند چه روز خوبی ، ناصمیمی و نا باور و بی‌شرم ، میگفتند من عاشق شما هستم …
اما حالا و اینجا ، دور از تهران ، درین فکرم که هیچ حکایتی واقعی که حکایتنویسی جعلش نکرده باشد یک کل نیست و یک حرف نیست … (در اتاق یک مسافرخانه‌ی غریب ، با بوی گلهای گندیده که از اتاقهای پایین میآید و اشکهایی که نمیآید و سردردهای همیشگی که هیچ قرصی دوایش نیست و حتا زدگی از اینجا و اینجاییها که تحملش تنها به خاطر باز نگشتن است ، خسته و تناه ، چه حکایتی دارم ؟
(منظره نوشهر ـ محمود آباد) . زیر آسمان ابری که ار بالای سر نگاهم را میکشاند تا بلندی‌ی کوهها و در پای تپه‌ی کوتاهی ماسه‌یی ، دور از آسمان و دور از کوهها که تنگ هم و پوشیده از درختهاست ، یا شاید بوته‌ها ، یا ، بی‌عینک ، به‌هر‌حال سبزهای مواج ، تا ابرهای سفید و آسمان .
حالا مه ، از بالای کوهها ، گسترده و پوشاننده ، فرو میآید ؛ و از پس مه سیاهی ی ابرهای تازه پیش میآید ؛ و روز ، که با خورشیدش پنهان در پس ابرها و پیدا از لابلای ابرها و سرانجام مطلقن ناپدید رنگپریده است ، تیره میگردد . جاده‌ی اسفالت ، از چپ به راست و از راست به چپ ، با پرواز چنگرها ، گذر بادکشها و سواریها و حتا یک گاری‌ی تنها ، بین اینجا که ایستاده‌ام و منظره‌ی دور مه آلود مرز میکشد ؛ مه سایه گستر و آسمان تا سیاهی‌یی شبمانند و دامنه‌ی کوهها تا سبزهای تار .
حالا سکونی ناگهانی : تیرگی‌ی کوههای نیمه پنهان در مه و سیاهی‌ی ابرهای فاتح تا بالای جاده ؛ و جاده در سکوت و دور از راههای بلند دریا از پشت سر و صدای حرکت باد از میان توده‌های شن ساحلی و صدای محو ماشینهای ناپیدا و صدای چنگرهای پریده از دیدرس : از خاطرم میگذرد که این لحظه‌ی نسرین است : عاشقانه و آرامش‌بخش و صمیمی در هر لحظه ؛ در خودم صدا میکنم نسرین ! و از دو طرف جاده ، آهسته ، دو سواری‌ی سفید رنگ بیصدا میآید ، از کنار یکدیگر میگذرد و نگذشته هر دو ترمز میکند ؛ اول یکی و بعد دومی به عجله عقب میآید و میایستد اما ، ازینجا ، پیاده شدن و به هم پیوستن مسافرها پیدا نیست ، فقط یک لحظه .
حالا مه فرو میآید ؛ ابرهای سیاه آسمان را میپوشاند ، چنگرهایی دیگر از بالای جاده میپرد و دو اتوبوسچه و یک بارکش به سختی از دو طرف ماشینهای سفید رنگ ، یک ماشین سفید دو سر ، از خاکریزهای کنار جاده میگذرد .
حالا ؛ پشت به جاده و کوهها و آسمان ، نشسته روی سنگریزه‌ها ، در بیزمانی‌ی ساحل دریای باز .



ادامه مطلب...
نوشتن ازلایه پنجم بارعایت خودسانسوری یا دانیال روی من بخواب
ارسال در تاريخ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 توسط قاسم

نوشتن از لایه پنجم با رعایت خود سانسوری                         به : خاطره زارعی برای صبر بی پایانش    

یا    دانیال روی من بخواب                    

 

یکم

درازکشیده ای روی  من ،آفتاب رسیده تا کمر پنچ دریها ،تن می کشم ،همینطورکش می آیم و دراز می شوم روی دیوار، سربندم را باز می کنم، خون شره میکند، برت می گردانم رو به  دیوار که  خنک است و هنوز هرم آفتاب  نرسیده  تا آنجا ،کوتاه میشوم زیر پایت ، دراز میکشم روی تنت و سربندت را می بندم . خون بند می آید . دست دراز می کنی لای ریشهام ، خون شره میکند لای انگشتهات و سرازیر میشود تا آرنجت، دستت را می گیرم و  می برم روی لبهام ، مزه شور عرق می دهد .

_هار  هار  هارونی     خدا بزن بارونی .  هار  هار  هارو...

گوشهات را کیپ می گیرم. باز صدا موج برمی دارت توی اتاق و منعکس می شود روی پنجدری.

دوم

صداها نزدیکتر می شوند. صدای زنگوله بزهاس، بع بع میشها با وق وق سگها و زوزه گرگها .پشت پنجدری     می ایستند . می ترسم  و مچاله می شوم در تو، صدای تاپ تاپ قلبت سرازیر می شود توی وجودم ، در باز میشود، صداها داخل می آیند و دست می کنند توی صندوقچه ی بالای سرم، سرک می کشم . هیچ سکه ای نمانده ریگ را بر می دارند .

بزها، دست می اندازند زیرشانه هایت، سرت می افتد رو به پایین و خون شره می کند از زیرگوشهایت، گرگها پاهایت را می گیرند و می برند بیرون و من همینطورکش می آیم وکوچک می شوم روی رد خون شره شده ات تا بیرون پنجدریها.

هرم آفتاب تفیده است، ما را می برند توی رودخانه خشکیده،  بزی که ریگ را برداشته، آنرا به سگی می دهد که دارد خمیر درست می کند و ریگ را می گذارد لای خمیر و ورزش می دهد ،بعد هم پهن می کند روی آتش .

 سوم

ده سالیست که دارم روی این رمان کار می کنم و هنوز به هیچ سرانجامی نرسیده، می خواهم، دوباره برگردم سوسن  و از کارون رد شوم و بروم تو دل کوه زیارت سر دانیال نبی ، سال هشتاد بود که آمدم با امید و کوورش، اول رفتیم شوش زیارت، چند تا عکس گرفتم، بعد هم که شنیدیم سر دانیال تو سوسن خاک است  و پرسان آمدیم تا قبرستان سنگی، جایی که پر بود از مجسمه های شیر سنگی و یه زیارتگاه کوچک ، پشت به رودخانه می خواستم نماز بخوانم که این سنگ را دیدم. صیقل خورده و نیم دایره. قهوه ای سیر سیر، با نقش کودکی در میان دو شیر(درزیرسنگ ) وقتی برگشتیم بابای امید گفت: (مردم محلی این سنگها را از رودخانه می آورند صیقلش می دهند و رویشان طلسم می خوانند تا بدبختی از آنها دور شود و جایی می گذارند که یک  غریبه آن را بردارد، باید حتما بر گردانیش وگر نه بدبختی نصیبت می شود) حالا باید برگردم و این سنگ را هم برگردانم سرجای اولش همیشه حس می کنم که بخاطر این سنگ که دیگر نمی توانم بنویسم.

سوم

سخترین قسمت  نوشتن  این است که لبریز باشی و نتوانی  بنویسی،  سوژه  داشته  باشی  و ندانی  از کجا شروع کنی.

می خواهم  طرح  داستان دانیال را اول بگویم: بخاطر خشک سالی قحطی آمده  و جوانان  روستا  برای رهایی درحال اجرای یک رسم  قدیمی هستند خود را بشکل حیوانات و درختان درمی آورند . به درخانه ها  می روند و از مردم  آرد و خوراکیهای دیگر می گیرند و اهالی خانه از بالای پشت بام روی آنها آب می ریزند و آنها هم دسته جمعی می خوانند:  (هارهارهارونی خدابزن بارونی ).

بعد هم دست آخر آرد را خمیر کرده، آتش برپا می کنند . بعد هم یک ریگ می گذارند ،داخل خمیر(چیزی شبیه همین سنگ قهوه ای که من از زیارتگاه دانیال آوردم). و آن را روی آتش پهن می کنند و باز شعر  می خوانند و دعا می کنند. نان که حاضر شد. آنرا تکه تکه کرده بین خود قسمت  می کنند. در سهم نان هرکس که تکه سنگ در آمد، او را به قصد کشت می زنند و او هم ناله می کند: (که خدایا مگر نمی بینی که درختا تشنن و حیوانها گرسنه چرا باران نمی فرستی) و آنقدر این ماجرا تکرار می شود تا باران بیاید.

 سوم

در ادامه تحقیقاتم در مورد دانیال نبی، به دو محل در دو نقطه  متفاوت رسیدم که باید آنجا را حتما می دیدم  و رفتم.

چهارم

مرسین در جنوب  ترکیه و درکنار دریای مدیترانه که زمانی میزبان تمدنهای بزرگ منطقه بود واقع است . از نظر آثار باستانی و تاریخ و فرهنگ از جمله استانهای ناشناخته ترکیه است.

عبدالبحری یلدیز باستانشناس و مدیر موزه طرسوس ازتوابع استان مرسین درخصوص حادثه ماه مارس 2006 و کشف این محل گفت: مقرر شد با کمک شهرداری و زن و شوهرخیری، در ورودی این مسجد محل وضو برای نمازگزاران احداث شود.

با شروع عملیات ساختمانی روشن شد که در زیر مسجد سازه های باستانی وجود دارد و عملیات متوقف و با هماهنگی اداره میراث فرهنگی مقررگردید ،در این محل حفاریهای ارکئولوژیک صورت گیرد.

بحری یلدیز گفت: در همین منطقه قبر نمادینی درسال 1857میلادی برای دانیال پیامبر از چوب ساخته شده بود، با پوسیده شدن چوبها در1960سنگ مرمری بر قبر نمادین گزارده شد. در عملیات خاکبرداری از زیر مسجد این قبر نمادین نیز برداشته شد و در ابتدای حفاری ها قطعه ای از پل بلندی که پیش بینی  می شود در قرن اول بعد از میلاد بر روی رودخانه ای ساخته شده کشف گردید.

به گفته بحری در ادامه حفاریها در بستر این رودخانه آثاری از معبدی که قبر دانیال پیامبر در آن قرار دارد،کشف گردید واین نشان می دهد ،دست اندرکاران درسال 1857روی این ساز ه باستانی قبر نمادینی احداث کرده اند و از قرارداشتن قبر واقعی دانیال پیامبر در این منطقه مطلع بوده اند.

بحری یلدیز گفت: درصفحه 383 کتاب قصص انبیا نوشته علامه احمد بن محمد بن ابراهیم به سال1006میلادی آمده است : در زمان خلیفه عمر منطقه طرسوس توسط سپاه اسلام فتح میشود.

وی ادامه داد: ابوموسی اشعری فرمانده سپاه اسلام در مرحله بازسازی شهر، خانه مهر و موم شده ای که درون آن صندوقی قرار داشت را کشف کرد.

اشعری صندوق را بازکرده و در داخل آن جسد غول پیکر و انگشتر بر دستی را می یابد که کفن زرکوب شده ای داشت روی انگشتر پسربچه ای را می بیند که در دو طرفش شیری نشسته است .

بحری ادامه داد: در قصص انبیا آمده است که انگشتر ، توسط فرمانده برای عمر فرستاده می شود و او نیز انگشتری را به حضرت علی نشان می دهد. حضرت علی نیز می فرماید این انگشتر متعلق به  دانیال پیامبر است. ایشان می فرمایند: چرا که نقش موجود در روی انگشتر نیز نمادی از سرنوشت دانیال پیامبر است. روی این فرمایش، عمر به فرمانده خود در طرسوس دستور می دهد برای جلوگیری ازکشف جنازه آنرا در زمین بسیار گودی دفن کرده و با محکم کاری روی قبر به وسیله ملات دوباره مسیر رودخانه را به حالت اولیه بازگردانند.

بستر رودخانه بردان نیز در20 متری شرقی مسجد مقدسی قرار دارد که به گفته بحری قبر دانیال پیامبر در زیر آن کشف شده است .

چهارم

در زیارتگاه شوش لوحی است که بر روی آن آمده است: بعد از رهایی بنی اسرائیل در زمان کورش حضرت دانیال به دربار شاه آمده و مقام  و مرتبتی رفیع پیدا نمود و در هنگام پادشاهی داریوش به سمت وزیر ایشان درآمد تا اینکه درسن 85 سالگی دارفانی را وداع گفت و به رسم آن زمان جسد آن بزرگوار را بصورت مومیایی شده در همین منطقه که هم اکنون آستان آن بزرگواراست، نگه داری می شده است و بالای سر ایشان صندوقی  قرار داشته است که هرکس احتیاج به پول داشته از آن صندوق به قرض می برده و بعد از رفع مشکلش دوباره قرض را عودت می داده است. اما اگر قرض را بر نمی گرداند به مشکلی بزرگتر گرفتار می شد. این وضعیت ادامه داشت تا سال 16 هجری قمری ، یعنی سالی که آخرین جنگ بین سپاه اسلام  و ایرانیان درگرفت . بعد از اینکه جنگ به پایان رسید. فرمانده سپاه اسلام ابوموسی اشعری درحین بازگشت درکنار رود شائور جسد مومیایی  شده ای را درون اتاقی شیشه ای می بیند و از مردم سوال می کند مردم که از مقام و مرتبه آن حضرت آگاهی نداشته اند می گویند: چیزی نیست که بدرد شما بخورد ما هر وقت باران نبارد. این جسد را بیرون می آوریم و به حکم خدا باران می بارد و هر وقت آن را به داخل اتاقک برگردانیم باران بند می آید .

ابوموسی نیز شرح ما وقع را برای خلیفه می نویسد خلیفه که از شناسایی آن عاجز مانده به نزد حضرت علی   می رود و جریان را سوال می کند. حضرت می فرماید: این جسد برادرم حضرت دانیال می باشد و دستور می دهد جسد را به روش مسلمین غسل داده کفن کرده و رو به قبله دفن نمایند و از آن روزگار رودخانه شائور هیچ وقت کم آب نبوده است .

چهارم

یکی از آثار تاریخی سمرقند، در ازبکستان، مرقدی منسوب به دانیال پیامبر است. این بنا در واقع مزاری است. طویل با شش گنبد و یا طول 18متر، که به پای دانیال  تعلق دارد. متولیان مقبره می گویند : تنها یک پای حضرت دانیال در این محل دفن شده است و بقیه بدن وی در ایران و شهر شوش است. آنها دلیل قانع کننده ای برای علت بلندی پای دانیال نبی ندارند ، اما می گویند :پیامبران نخستین دارای قد بلندی بوده اند.

بنای قدیمی موسوم به مقبره دانیال موجب رواج خرافات زیادی در میان ساکنان آن نواحی شده است، از جمله اینکه سنگ قبر دانیال در طول زمان رشد کرده و بزرگتر شده است. برخی نیز بر این باورند که پای آن حضرت در زمان تیمورگورکانی و پس از فتح عراق از شهر شوش به شهر سمرقند آورده شده است.

یکم

تکه نان را توی دهانت می گذارم ، ریگ زیر دندانم گیر می کند و با خون شور مزه می شود. اولین مشت که توی صورتت می خورد . ریگ می افتد بیرون ، همراه تکه ای از دندان نیشت، می افتی. یله می شوی روی دستهام. به پشت می افتی روی صورتم که خون شره کرده است، از گوشه ی دهانم ...

دوم

نعره می زنم از درد: هار هار هارونی   خدا بزن بارونی    هار هار  ...

صدای بع بع می پیچد توی گوشم. صدای زوزه می پیچد توی گوشم. سگها گازت  می گیرند، خرها لگد می زنند،  غلت میزنی، ریگ را توی دستت می گیری. هار هار هارونی خدا بزن بارو....

خیس میشوی به پشت می افتی و من روی پشتت دراز می کشم و خیس میشوم.

سوم

آفتاب تفیده است. خیس عرقم وقتی  به سوسن می رسم، می روم داخل زیارت تمام پنجدریها را باز می کنم. دست میکنم توی جیبم. ریگ را بیرون می آورم و سر می دهم توی ضریح .

پنجم

نوشتن از لایه پنجم با رعایت خود سانسوری        یا     دانیال روی من بخواب

قاسم ملااحمدی /بهمن 90



داستان بدون عنوان
ارسال در تاريخ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 توسط قاسم

از : پلیس آگاهی  شهرستان  مریوان _دایره امور جنایی

به : ریاست  محترم  پلیس  آگاهی  فرماندهی  انتظامی  استان  کردستان

موضوع : درمتن

سلام علیکم

 

             با احترام  به  استحضار می رساند: برابرگزارش  واصله  ازاداره تربیت بد نی این  شهرستان مبنی  بر کشف  تعداد زیادی  استخوان ، درزمین  چمن  فوتبال  استادیوم   زاگرس،  بلافاصله  مامورین دایره تشخیص هویت  به محل اعزام دربررسی اولیه  از شخصی  با هویت  کریم  دانشورفرزند اسد اهل و ساکن ، مریوان  خیابان  شهید  چراغی ، کوچه  بلال  حبشی  پلاک 12 که درمحل استادیوم،  بصورت  قراردادی  مشغول  بکارمی باشد.  برابر برگ  بازجویی  تحقیق ، بیان  داشت : درمورخه 11/11/1390 درهنگام  آبیاری  زمین  چمن  متوجه  سوراخی  درگوشه  راست  زمین  بازی  شده و به  قصد اصلاح محوطه  سوراخ  شده، اقدام  به  گود  نمودن  محل  نموده  که متوجه  استخوان  درشت نی یک  پا می گرد د وموضوع را سریعا به  اداره تربیت بدنی  گزارش  می نماید. نامبرده درادامه اظهاراتش عنوان نمود :که ازسال هفتاد بصورت  رسمی  دراین محل مشغول  کار می باشد واحتمالا استخوانهای  کشف شده مربوط به سال شصت وزمان جنگ تحمیلی  بوده  که  درهنگام  حملات  دشمن بعثی  پیکرشهدا را به  این محل انتقال می داده اند و با توجه به شدت  حملات  ومسدود بودن جاده محورمریوان/ سنندج  توسط  گروهکهای  معاند  گاها امکان  انتقال  پیکرپاک  شهدا به آسانی متصورنبوده است.

درادامه  موضوع سریعا به فرماندهی محترم شهرستان و فرماندهی محترم سپاه منعکس ،گروه تفحص  شهدا ، در محل حاضر، پیکر پاک شهدا از زمین خارج، برابر پلاکهای کشف شده و بررسی دایره تشخیص هویت این پلیس  تعداد  44شهید شناسایی گردید . پیکر42 شهید به شهرهای محل سکونت خانواده محترمشان جهت خاکسپاری منتقل که از این میان پیکر دو شهید گمنام بوده  و با هماهنگی ریاست محترم  بنیاد شهید ، فرماندهی  محترم  سپاه ، ا مام جمعه  محترم، پیکر پاک شهدا در مورخه یوم جاری 22/11/1390 در خلال راهپیمایی این روز عزیز با شرکت پرشور مردم شهید پرور و مسئولین  محترم  شهرستان تشیع ، در ضلع شمالی استادیوم به خاک سپرده شد ند و نام استادیوم نیز توسط اداره محترم تربیت بدنی به نام شهدای گمنام تغییر پیدا نمود. علیهذا مراتب  جهت اطلاع و هرگونه اقدام  بحضور اعلام  می گردد. در ضمن گزارش کامل پرونده  به انضمام نام شهدا به پیوست می باشد.   

 

                                                        رئیس پلیس آگاهی شهرستان   مریوان

                                                              سروان قاسم احمدی